مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

405

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بگريختند و صالح با پيوندان خود ، ملك سمندل را گرفته ، بازوان ببستند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قوم صالح چون ملك سمندل را بازوان ببستند ، ملكه جوهره از گرفتارى پدر و كشته شدن غلامان او آگاه شد . از قصر بسوى جزيره‌ها بگريخت و در آنجا بدرختى بلند ، فراز رفته ، پنهان گشت . چون آن دو گروه با هم بمقاتله پرداختند ، غلامان ملك سمندل بگريختند . ملك بدر باسم ايشان را ديد . حالت ايشان بازپرسيد . او را از حادثه آگاه كردند . چون ملك بدر باسم شنيد كه ملك سمندل دستگير گشته ، بترسيد و بگريخت و با خود گفت : سبب اين فتنه من بوده‌ام . جز من كسى را طلب نخواهند كرد . القصه ، بدر باسم نمىدانست كه بكدام سوى رود . تقدير ازلى ، او را بر آن جزيره كه جوهره در آنجا بود ، رهنمون گشت . در پاى همان درخت مانند مردگان بيفتاد و همىخواست كه راحت بماند . چون در آنجا بيفتاد ، بسوى درخت نظاره كرده ، جوهره را در فراز درخت ديد كه او ببدر تابان همىماند . با خود گفت : به خدا سوگند كه اين بديع الجمال ، جوهره ، دختر ملك سمندل خواهد بود و گمان دارم كه او دستگيرى پدر شنيده ، بدين جزيره آمده و در فراز اين درخت پنهان شده است . و اگر اين ملكه جوهره نباشد ، اين ازو بهتر است . پس از آن در كار او بفكرت فرورفت و با خود گفت : برخيزم و او را بگيرم . اگر او ملكه جوهره باشد ، او را خود خواستگارى كنم . و آرزوى من همينست . درحال برخاسته ، با جوهره گفت : اى غايت مقصود من ، تو كيستى و بدين مكان از بهر چه آمده‌اى ؟ ملكه جوهره بسوى او نظاره كرده ، ديد جوانيست ماهروى و سرو بالا . با او گفت : اى نيكوشمايل ، من ملكه جوهره هستم و بدين مكان گريخته‌ام . از آن‌كه صالح با پيوندان خود با پدر من مقاتله كردند . من بخويشتن هراس